دیکتاتوری عاشقانه

خودم و خودت 


آغوش خواستم...
گفت : " ممنوع است"
بوسه خواستم...
گفت : " ممنوع است "
نگاه خواستم...
گفت: " ممنوع است "
نفس خواستم...
گفت : " ممنوع است "
...
حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ، 
با یک بطری پر از گلاب ، 
آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه ، 
سنگ سرد مزارم را
و
چه ناسزاوار
عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ،
نگاه می کند و
در حسرت نفس های از دست رفته ،
به آرامی اشک می ریزد .
...
تمام تمنای من اما
سر برآوردن از این گور است
تا بگویم هنوز بیدارم...
سر از این عشق بر نمی دارم
...
خواهد آمد شب شراب و هوس
داغی بوسه ها و هُرم نفس
یک نگاه پر از امید و هنوز
شب آغوش ما و کنج قفس
/ 1 نظر / 6 بازدید
ریحانه

سلام سامان جان. مطالب وبت خیلی عالیه. خوش حال میشم به منم سربزنی.